يكي از ايرادهاي مهم اين است كه مي گويند: چگونه مي توان پذيرفت كه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم در امري چنين مهم سكوت كرده باشند و امت را مانند رمه اي بي چوپان بحال خود واگذارند. اين يك اصل غير قابل بحث پيش ايشان است كه هرگز كره زمين از حجت خدا خالي نمي شود پس مي گويند محال بود كه پس از مرگ پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم اين قانون دستخوش تغيير شود
دلايل زيادي داريم كه عدم انتخاب جانشين توسط پيامبر را توضيح ميدهد از آن جمله.
- پيامبرصلي الله عليه وآله وسلم قوم را بدون راهنما رها نكرد زيرا در بين آنها قرآن باقي ماند و اين كتاب آسماني داراي اين خصوصيت بود و هست و خواهد بود كه كتابي آسان و قابل فهم و استفاده براي همه است خداوندجل جلاله 4 بار در يك سوره اين آيه را تكراراً آورده است.
(وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ
«و براستيكه آسان گردانيديم قرآن را براي پند گيري پس آيا هست كسي كه پند گيرد؟».
و اين هم ويژگي خاص قرآن است كه نه دستخوش تحريف شده و نه مي شود و نه خواهد شد گمان نمي كنيم در اين باره كسي جرات كند حرف ديگري بزند پس قرآن و عملكرد رسول خدا كه در كتب حديث جمع شده چراغي فروزان براي راهنمايي امت بودند و اين سخن اساساً غلط است كه بگوييم: امت چون رمه اي بي چوپان رها شده اند.
2- دوماً در قرآن و سنت امر شده كه مسلمانها در امور خويش با يكديگر مشورت كنند خداوند جل جلاله در قرآن ميفرمايد: أَمْرُهُمْ شُورَي بَيْنَهُمْ
« مومنان) كارهايشان را در بين خويش با مشوره انجام ميدهند».
و آنها نيز پس از رحلت رسول صلي الله عليه وآله وسلم چنين كردند وعملاً نيز موفق شدند.
بايد دقت كنيم كه در عدم انتخاب جانشين مستقيم، حكمت بزرگي وجود دارد براي درك آن نياز به توجه و فهم است:
هنگاميكه حضرت محمد صلي الله عليه وآله وسلم در قيد حيات بودند چند بار براي خود جانشين و نائب برگزيدند مثلاً وقتي براي غزوه اي تشريف ميبردند كسي را به جانشيني در مدينه ميگذاردند يا برعكس هنگاميكه خودشان با لشكر نمي رفتند كسي را از جانب خود امير لشكر ميكردند. دريكي از اين جنگها خالد بن وليد فرمانده سپاه بود او به كفار حمله كرد يكي از كفاركه مرگ خود را نزديك ميديد داد زد: ( لااله الاالله محمد رسول الله )
اما حضرت خالد اعتنايي نكرد و او را كشت وقتي حضرت خالد برگشت پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم واقعه را كه شنيدند بشدت ناراحت شدند و چهره شان سرخ شد و بارها به خالد فرمودند اي خالد آيا قلبش را شكافته بودي و ديده بودي كه دروغ مي گويد! آنقدر اين جمله را تكرار كردند تا حضرت خالد در دلش گفت: اي كاش بس ميكردند.
بعد حضرت رسول صلي الله عليه وآله وسلم دستور دادند كه ديه خون آن فرد را به اهلش بدهند بعد فرمودند: خدايا من ذمه خون آن شخص را قبول نمي كنم.
چرا حضرت اين حرف را زدند؟ از اول نيز ذمه خون آن شخص بگردن حضرت خالد بود از اول هم به حضرت محمد صلي الله عليه وآله وسلم ربطي نداشت؟ نه, اينطور نيست بهرحال خالد امير منتخب حضرت محمد صلي الله عليه وآله وسلم بود و به زبان ديگر جانشين ايشان در بين لشكر بود پس دستور خالد مثل دستور پيامبر بود و عمل او عين عمل رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم. لذا حضرت خالد خطا كرد حضرت محمد صلي الله عليه وآله وسلم عكس العمل نشان دادند و خطاي خالد را اصلاح كردند حالا تصوركنيد خالد جانشين آن حضرت پس از وفات نيز مي بودند و فرض كنيد كه اين واقعه پس از رحلت پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم اتفاق مي افتاد هيچكس نمي توانست به خالد اين برگزيده پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم اعتراض كند و اين عمل حتي بصورت قانون درمى آمد. و تصور كنيد خالد نيز براي خود جانشيني برميگزيد و او هم فقط يك خطا ميكرد و به همين ترتيب تا امروز اين جانشينان رسمي بنظر شما چند خطا ميكردند همه اين خطاها قانون ميشد؟!!!
شيعه متوجه اين نكته شده كه سعي كرده جانشينان پيامبر را معصوم از خطا معرفي كند اما اين نادرست است زيرا اولاً: عملاً خلاف اين اتفاق افتاده و خالد رضي الله عنه برگزيدة رسمي پيامبر اشتباهي كرد كه رسول خدا را به خشم آورد و ثانياً: انسان درصورتي مي تواند از خطا مصون بماند كه به وحي مرتبط باشد و پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم هم اگر با وحي سر وكار نداشت دچار خطا مي شدند بطور مثال ايشان مي خواستند سر قبر منافقين نماز بخوانند كه اين آيه نازل شد: وَلا تُصَلِّ عَلَي أَحَدٍ مِنْهُمْ مَاتَ أَبَداً وَلا تَقُمْ عَلَي قَبْرِهِ إِنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَمَاتُوا وَهُمْ فَاسِقُونَ)
«و (اي محمد) برسرمرده هيچيك از ايشان (منافقان) نماز مگذار و نايست بر سر قبرشان بدرستيكه آنها كافر به خدا و رسولش شدند و مردند در حاليكه فاسق بودند».
يا اين آيه نازل شد: (عَفَا اللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَتَعْلَمَ الْكَاذِبِينَ]
«خدا ترا ببخشد چرا تا زماني كه برايت واضح نشده بود كه از بين اجازه گيران كي راست گو و كي دروغگو است به آنها اجازه دادي كه به جنگ نيايند!».
و مثل اين زياد است.
خداوند جل جلاله چون كه عمل رسول خود را اسوه مؤمنان مقرر فرموده بود لهذا در هر مورد ايشان را مخاطب ميكرد و رفتارشان را درست و بي خطا و صاف مي كرد تا براي ما مرجع باشد و مرجع شد و ما ميگوييم ايشان معصوم بودند، يعني ازخطاء وگناه بري بودند.
اما جانشين پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم اين امتياز را نداشت و مثلاً اگر علي جانشين رسمي ايشان مي شد اين احتمال وجود داشت كه خطايي كند كه بعداً بصورت قانون در آيد و تازه گاهي خطاها در سلسله جانشينها مي توانست 180 درجه با هم فرق كند و ما را دچار سردرگمي نمايد به اين صورت كه اين احتمال وجود داشت كه امام حسن كاري كند كه امام علي خلاف آنرا كرده و يا امام حسين كاري كند كه حسن نكرده و به اين صورت عوض يك رهبر 100 رهبر داشتيم كه هركسي به فتواي خود عمل ميكرد و مسلمانان حيران مي شدند وعملاً هم تاريخ شيعه با اين مشكل روبروست كه توضيح دهد. چرا علي با معاويه جنگيد و پسرش با معاويه صلح كرد تشيع براي توجيه اين رفتار متضاد مجبور شدند كتب قطوري بنويسند كه تازه خواننده كنجكاو را قانع نميكند.
به اين دليل ساده است كه پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم كسي را پس از خود برنگزيد تا مبادا خطايش بنام اسلام تمام شود امروز ما در يك مسئله خلافي به قرآن و سنت مراجعه مي كنيم و رأي هيچ شخصيت ديگري حتي شخصيتي چون ابوبكر رضي الله عنه در مقابل قرآن و سنت براي ما سند نيست و خود را ملزم به پيروي صد در صد ازهيچكس جز قرآن و سنت نمي دانيم.
تشيع براي آنكه جواب اشكال را بدهند خود را بورطه اي بس خطرناك انداخته اند يعني مدعي شدند كه جانشينان پيامبر معصوم يعني بري ازخطا بودند و بواسطه الهام با الله جل جلاله درتماس بودند و فرق الهام و وحي را در اين ميدانند كه در وحي مي توان فرشته را ديد و صدايش را شنيد و در الهام فقط صدايش شنيده مي شود وخودش قابل رؤيت نيستند به اين ترتيب خاتميت پيامبرصلي الله عليه وآله وسلم و جامعيت قرآن را عملاً منكر شده اند هر چند كه بظاهر به آن اعتقاد دارند.
خاتميت پيامبر را از اينرو منكرند كه بهر حال باور دارند كه خداوند جل جلاله پس از حضرت محمد صلي الله عليه وآله وسلم ازطريق فرشتگان با جانشينان او درتماس است همانگونه كه با جانشينان موسي عليه الصلاة والسلام تماس داشت حال آنكه نوع تماس اهميتي ندارد؟! مي خواهد با وحي باشد يا با الهام يا فاكس يا تلفن نتيجه مهم است, مهم اين است آنها مي خواهند بگويند كه ارشادات الهي برخلاف عقيده ما جامع نشده و باز بطريقي ديگر درحال تكميل است و اين انكار اصل خاتميت پيامبر و جامعيت قرآن است و عجيب اينكه آنها به كتب الهام شده ديگري چون جفر و جامعه و صحيفه فاطميه معتقدند إنا لله و إنا إليه راجعون. تمامي اين مسائل از آنجا سرچشمه گرفته كه ايشان جانشيني علي را اصل قرار داده و براي دفاع از اين اصل ديگر برايشان اهميتي ندارد كه حتي اگر بنوعي مجبور به انكار خاتميت پيامبر يا كامل بودن قرآن شوند.
با اين بحث معلوم شد كه چرا پيامبر جانشيني تعيين نكرد اما باز دليل را تكرار ميكنيم:
چونكه جانشين با وحي مرتبط نبود و احتمال داشت در حكمي خطا كند و اين خطا در صورتيكه او بر گزيده پيامبر ميبود به دين برميگشت.
واين توضيح شيعه كه مي گويند جانشينان پيامبر معصوم و با خدا درتماس بودند را نمي پذيريم زيرا اگر قبول كنيم بايد آيه 40 از سوره احزاب را منكرشويم:
(مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِنْ رِجَالِكُمْ وَلَكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ)
« محمد پدر هيچيك از مردان شما نيست و اما فرستادة خدا و آخرين پيامبران است».
و اگر بگوييم «هم اين آيه را قبول داريم و هم نازل شدن الهام بر علي را دوگانه گوئي كرده ايم و ما ديني كه دوگانه گوئي و تضاد در آن باشد را قبول نداريم زيرا الله فرموده است:
(وَلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً
«و اگر كتاب آسمان دستورات ديني از جانب كس ديگري غير از الله مي بود حتمأ (و صد در صد) در آن اختلاف و تضاد فراواني پيدا مي كردند».
يعني اگر از طرف خدا نباشد حتماً مي توان درآن تضاد يافت
محمد با قر سجودی
منبع : اهل سنت جنوب